باغ دوستی دریا
darya daryaee

صفحه نخست
بايگاني شده ها
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
Before the marriage
یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩
لبخند
هرگز....
نکته و تصویری جالب
نامه عاشقانه شکسپیر به همسرش!
پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٧
زندگی
یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧
قربانی ات چیست؟

نویسنده



دسته بندی موضوعی
کلام بزرگان(٤)
عشق(۳)
عکس(٢)
مناجات(٢)
خودسازی(٢)
before the marriage(۱)
عید(۱)
غدیر(۱)
یلدا(۱)
عرفه(۱)
کنکور(۱)
طنز(۱)
مهدی(۱)

آرشیو
مهر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢


لینک دوستان
سرمايه های دل
خدای مريم
پنجره
پاییز عریان
باتمام دل
م س ت سبو
چل چو
ای دل تنها
شهر ناز
رهگذر
مذهبی ، فرهنگی ، تفريحی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی

***

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و

 

نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با

 

فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او

 

بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند

 

كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

جانگ لان هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي

 

محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .


زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا

 

شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»


جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار

 

پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد

 

به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش
گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟


لوئيز گفت : اينجاست .


- ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . !!


لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه

 

كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه

 

ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .


خواربارفروش باورش نمي‌شد .


مشتري از سر رضايت خنديد
.


مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در

 

كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن

 

قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .


در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه

 

كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .


كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود


 اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را

برآورده كن

...

darya daryaee : ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤


-


 

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ