سلام دوستان عزيزم

طاعاتتون قبول

دوست عزيزم آقای رهايی شعری از خودشون برايم فرستادند

من هم اينجا می نويسم

تا شما هم از خواندنش لذت ببريد 

***

تک درختی در اين بيابانم

خسته و بی پناه و درمانده

قصه بر گريز غربت را

باد در شاخسار من خوانده

اندکی صبر کن پرنده من!

بالهای تو پيش من مانده

بالهايت دل منند مرو

از دلت عشق را که کوچانده ؟!!!

عاقبت سبز سبز خواهم شد

ساقه ها از شکوفه پوشانده

از خزان با تو رخت خواهم بست

به بهاری که اشک رويانده

زندگی را دوباره خواهد ديد

برگهايی که مرگ بوسانده

صبر کن صبر کن پرنده من!

بالهای تو پيش من مانده

 

 << با تشکر از آقای رهايی >>

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاطفه

موفق باشي. قربونت.زيباست!

کاوه

بنال ای دل که رنجت شادمانی ا ست / بمیر ای دل که مرگت زندگانی است / مباد آن دم که چنگ نغمه سازت / ز دردی بر نیانگیزد نوایی / مباد آن دم که عود تار و پودت / نسوزد در هوای آشنایی / دلی خواهم که از او درد خیزد / بسوزد.... عشق ورزد ..... اشک ریزد / به فریادی سکوت جانگزا را / به هم زن در دل شب.... های و هوی کن / مگر یارای فریادت نمانده است / چو مینا گریه پنهان در گلو کن .......( فریدون مشیری ).......

پاييز ازغواني ( گنجشكك اشي مشي)

سلام زيبا بود عزيز و همين طور شعر رهايي مثل هميشه موفق باشي هم تو هم رهايي عزيز

mehr

سلام. زيبا مثل دريا. دريا مثل آرامش

پلاک جنگی.....

سلام.......شعر زيبای بود........بال های ما کجا مانده؟؟؟.........پرنده من........کجا مانده؟...........يا علی

جعفري

سلام سلام جنا بآقای رهايی از شعر زيبايتان لذت بردم ممنون

سوفيا

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

سوفيا

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست .

سوفيا

سلام از اينکه بخودم اجازه دادم و با اينکه منو نمی شناسين دارم نظر ميدم ببخشين من يکی از دوستای کوچيک آقای رهايی هستم وبلاگتون قشنگه............ اما ميخواستم بگم آقای رهايی بازم مثل هميشه مهشر بود ممنون................

Mehran

سلام دريا جان...کجايی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا آپ نمی کنی...........دوست عزيزم شاد باشی...