چهار شمع به آرامی می سوختند
 
محیط آنقدر آرام بود که یک نفر می توانست گفتگوی آنها
 
را بشنود
 
اولین شمع گفت من صلح هستم
 
 دنیا پر از خشم و جنگ است .هیچکس نمی تواند مرا
 
روشن نگاه دارد
 
بعد شعله صلح بطور کامل خاموش شد
 
شمع دوم گفت: من ایمان هستم
 
من بیش از این مورد نیاز نیستم. چه تفاوتی ایجاد می
 
کند اگرمن یک لحظه دیگر هم روشن بمانم. دقیقا همان
 
موقع یک نسیم ملایم به نرمی شمع ایمان را خاموش
 
کردشمع سوم با ناراحتی شروع به صحبت کرد:  من 
 
دوست داشتن هستممردم اهمیت مرا نمی فهمند
 
بنابراین آنها براحتی مرا کنار می گذارند آنها حتی
 
فراموش می کنند که نزدیکترین کسانشان را دوست
 
داشته باشند. من هیچ نیرویی برای روشن ماندن ندارم و
 
طولی نکشید که شعله عشق خاموش شد
 
ناگهان یک کودک وارد اتاق شد
 
چرا شما نمی سوزید؟!!! من گمان می کردم که تا آخر
 
می سوزید و در حال گفتن این حرف کودک شروع به
 
گریه کرد
 
بعد شمع چهارم جواب داد : نترس من امید هستم  تا
 
زمانیکه من هنوزدارم می سوزم ما می توانیم شمعهای
 
دیگر را دوباره روشن کنیم
 
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و
 
شمعهای دیگر راروشن کرد
 
شعله امید هیچگاه نباید در زنرگی
 
شما خاموش شود
 
و با امید هر کدام از ما می توانیم
 
زندگی کنیم
 
زندگی با صلح ، ایمان ، عشق
/ 9 نظر / 3 بازدید
Mehran

سلام دريا جان...خيلی زيبا بود...اميدوارم شمع اميد زندگيمان هميشه روشن باشد.......................تا روشنايی ..................تا اميد..........تا عشق......

Mehran

اول شدمهاااااااااااا............... دريايی.........................

Mehran

تو بگو عزيز من تو با منی ....عاشقی رو نميشکنی....عاشق و ديوونه می مونم واسه تو.....پشت کوچه های شب دور از نظر ...با دل خون با چشم تر...مثل ديوونه می خونم واسه تو...اما اون چشمای تو من عاشق رو نديده ...اون دوتا چشم قشنگ منو تا اينجا کشيده....اگه ديدی که يه روزی بی خبر .........گمشدم توی سفر...شک نکن يه عشقم .......اسم منو تو ی عاشق ببر.....

Mehran

عاشق بمونی دوست عزيزم...

کاوه

سلام درياجان.دست مريزاد.آفرين براينهمه عشق واحساس.صفحه ای دارم من که ندارد رنگی، او سفيد است و در انديشه ی يک طرح قشنگ حيفم آمد نگذارم که برقصد دستم روی اين بام سراسر يکرنگ ولی افسوس کمی مشکل بود که چه نقشی بزنم يادم آمد برگ مستی در خزان مجلسی در باد و باران بی کران ولی از صحنه ی اين بزم کمی ترسيدم صفحه ای دارم من که ندارد رنگی، او سفيد است و در انديشه ی يک طرح قشنگ شايد اين صفحه ی من بشود قصه ای از يک گل سرخ قصه ی يک گل سرخ زير رگبار و تگرگ همچنان که چه نقشی بزنم آسمانی آبی که پر از مرغ مهاجر باشد صفحه ی قاب مرا پر آواز و هياهو می کرد ولی اما نکند زير اين سقف به ظاهر آبی بکشم صيادی که به تيرش بکشد غمزه ی پرواز مهاجرها را وای بر من که چه بی سامانم ناگهان لرزيدم کاسه ی رنگ سياهی برگشت روی آن صفحه ی بی رنگ و ريا صفحه ام تار و پر از ظلمت و تاريکی شد قلب من سخت شکست چونکه ديگر صفحه ام از دست رفت حال فهميدم و ديدم که چه نقشی زده ام، نقشی از روی پريشانی خويش... صفحه ای داری تو که ندارد رنگی، او سفيد است و در انديشه ی يک طرح قشنگ پس نلرزد دستت

Mehran

پشت هر کوچه اگه...يکی پر پر می زنه...شک نکن که عاشقه...يه نفر مثل منه....منم اون غريبه شهر شما...که غريبم توی جمع آدما.......هرکه با چشم تره...شب و روز در به دره....مثل من يه عاشقه ...توی خط آخره...منم اون غريبه شهر شما...که غريبم توی جمع آدما....................

SIR

SALAM THX DARYA JAN DOST DARET SIR YA ALI

پریوش

سلام و صد سلام...متن جالبی بود...نخونده بودم..ممنونم...دلشاد باشيد و بدرود

شهریار

اگر همه مردم دنيا اين احساس تو رو داشتن بايد خيلی فکر کنيم که اين دنيا چه جوری ميشد اگر ميشد با هاش يه کتاب نوشت و يا يه فيلم ساخت