((تو فردا ميروی ))

تو فردا می روی اما بهر جا می روی بی من دمی در پرنيان

خاطرات خويش تنها باش

بهر جا آشيان کردی

سکوت سنگفرش يادها را يکزمان بشکن

و در امواج روياهای رنگارنگ

بياد آور دختری را

که در اعماق چشمان بلورينت تمام

هستی اش را جستجو می کرد

که با اميد ديدار تو در رويا

به بستر می خزيد از شوق و با يادت

سحر از خواب بر می خواست

بياد آور تو ابر ديدگانی را

که اينک در سکوت گنگ بلورين

قطره های اشک حسرت بار خود را

بر مزار خاطرات خويش می بارد

 

تو فردا از ديارم کوچ خواهی کرد ولی ...هرگز!!!

تو در اين رهگذر تنها نخواهی بود

دلم اين کولی غمگين بهمراهت سفر را تا ابد

آغاز خواهد کرد

تو اين ديوانه را تا شهرهای دور خواهی برد

تو فردا کوچ خواهی کرد ولی ...هرگز!!!

تو تنها نيستی ... هرگز !!!

تو احساس مرا با خويش خواهی برد

تو  با اين کوچ ناهنگام

تمامی وجودم را درون کوچه های نيستی

بر باد خواهی داد

ومن اين شاعر ديوانه در تنهائيم

آواره خواهم ماند

تو فردا ميروی اما

بگو ،من بی تو ....... بی احساس ....

بی انديشه فردا

 چگونه می توانم ماند؟!!!

/ 1 نظر / 3 بازدید
من

زندگی باغی بزرگه ،‌ پره از گلای تازه .