نميدانم از چه بنويسم ؟؟؟

از که بنويسم؟؟؟

از او که تنهايم گذاشت و رفت.

از او که روح مرا به دنبال خود برد.

از او که مرا درون کوچه های نيستی،

 تنها گذاشت و رفت.

دلم سنگين است.

دلم غمگين است.

چيزی درون سينه ام ماوا گرفته،

قلبم را در چنگالش می فشارد.......

و جز غم با درد همنشين گشته ام ...

خاطرات می آيند و می روند،

و من هنوز با خاطراتش زنده ام.

يعنی می آيد روزی که خاطره ساز باشد؟؟؟

اميدی ندارم،

چرا که او نميخواهد که بيايد.

روزهای غريبی است.

روزگار غربت مرا پايانی نيست.

در اين شب تار ،

ماهی در آسمان قلبم ندارم.

ماهی در دريای دلم ندارم.

برای که بايد بخوانم؟

برای چه بايد بمانم؟

می گويند عشق درد و هجران دارد.

می دانم.

می گويند عاشق بايد بسوزد.

می دانم.

می گويند عشق يعنی فراق.

می دانم.

می گويند تو باز خواهی گشت.

نميدانم؟!!!

نميدانم؟!!!

دلم خوش بود که روز ميلادت را جشن خواهم گرفت.

ولی افسوس که رفتی.

حتی نيستی که  تبريک گويم

جشن ميلادت را.

بی تو چقدر تنهايم .

بی تو چقدر غمگينم.

ای وارث عطر بهاران.

و ای زيبايی باران.

/ 2 نظر / 4 بازدید
abtin zanganeh

سلام و خسته نباشی زيبا نوشتی مثل هميشه .يا حق

amir

salam khastye nabashin az in webloge ziba be omide movafaghiyat haye rooz afzoon bye