***

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و

 

نگاهي مغموم . وارد خواربارفروشي محله شد و با

 

فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او

 

بدهد . به نرميگفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند

 

كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

جانگ لان هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي

 

محلش نگذاشت و با حالت بديخواست او را بيرون كند .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا

 

شما

را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»


جان گفت نسيه نمي‌دهد

.مشتري ديگري كه كنار

 

پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد

 

به مغازهدار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش
گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟


لوئيز گفت : اينجاست .


- ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . !!


لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه

 

كاغذي درآورد و چيزي رويش

نوشت و آن را روي كفه

 

ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .


خواربارفروش باورش نمي‌شد .


مشتري از سر رضايت خنديد
.


مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در

 

كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی

ترازو برابر نشد ، آن

 

قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .


در اين وقت ،

خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه

 

كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .


كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود


 اي

خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را

برآورده كن

/ 3 نظر / 9 بازدید
آلبالو گيلاس

سلام دريای عزيز..........من هم حلول ماه رمضان رو به شما تبريک ميگم.....مطلبت رو خوندم بسيار زيبا بود به درستی که خدار بزرگ در همه مراحل زندگی پشتيبان ماست.......شاد باشی و هميشه سبز.

\:.: تیکه سنگ :.:/

سلام ... خدا در قلبهای شکسته است ... برو این وبلاگ یه سر بزن یه داستان بخون حتما خوشت میاد www.ashkayeyakhi.persianblog.ir ... موفق باشی ... .:|:. قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست ... .:|:.