ای يادگار روزهای خوب شيرين

مژگان ما چون برگ کاج زير باران

از اشکها گوهر نشان است

در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش

اشکی نهان است

ای همزبان ای وصله تن

ما آمديم از دشتها از آسمانها

بر اوج درياها پريديم

تا عاقبت اينجا رسيديم

بامن بمان،شايد پس از اين يکديگر

هرگز نديديم

يک لحظه رخصت ده سرم را بر شانه ات

بگذارم ای دوست

تا بشنوی بانگ غريب های هايم

من با توام يا نه؟

نميدانم کجايم

من دانم و تو

رنجی که در راه محبتها کشيديم

تو دانی و من

عمری که در صحرای محنتها دويديم

ای جان بيا با هم بگرييم

شايد که ديگر از باغهای مهربانی گل نچيديم

 ای جان بيا با هم بگرييم

شايد پس از اين يکديگر را هرگز نديديم

اين انجماد بغض را در سينه بشکن

از شرم بگذر ،سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران

چشمان غمگين را چنان ابر بهاران

بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران

آری بيا با هم بگرييم

بر ياد ياران و دياران

ای همنفس

ای همسخن

ای دوست ای يار

اين لحظه تلخ وداع است

در چشم ما فرياد غمگين جدائيست

فردا ميان ما حصار کوه و درياست

ما خستگانيم

بايد کنار هم بمانيم

با هم بگرييم

با هم سرود تلخ غربت را بخوانيم

آه

عجب دردی است ياران را نديدن

رنج گرانی است بار فراق نازنينان را کشيدن

اما چه بايد کرد ای يار

بايد زجان بگذشتن و بر جان رسيدن

می لرزم از ترس

ترسم که اين ديدار آخر باشد

ای يار

ای همنشين

ای همزبان،ای وصله تن

ای يادگار روزهای خوب و شيرين

هنگام بدرود

وقتی چو مرغان از کنارهم پريديم

وقتی بسوی آشيانها پر کشيديم

ديگر ز فرداهای مبهم نا اميديم

شايد که زير آسمان ديگر نمانديم

شايد که مرديم

شايد که ديگر با هم گل الفت نچيديم

بايد به کام دل بگرييم

شايد پس از اين يکديگر را هرگز نديديم.

/ 6 نظر / 3 بازدید
ناديا

سلام...باغ قشنگی داری...خيلی هم خوب می‌نويسی...به قول خودت :عجب دردی است ياران را نديدن....شاد باشی

Hamin

سلام زيبا بود.به منم سر بزنی خوشحال ميشم موفق باشيد!

farzad

سلام....بد نبود...به من هم سر بزن

ناديا

سلام...ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله....گدای خاک در دوست پادشاه من است....شاد باشی

rebecca

ميگم آ هی بدک نبود شعر اولش و حال کردم ولی راسياتشو بخواهی بقيه اش رو حال نکردم بخونم:))