خدایا...

از مناجات نامه

دعا و مناجات

خدایا

پیر طریقت گوید: خدایا به هر صفت که هستم، برخواست تو موقوفم، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم. تا جان دارم، رخت از این کوی برندارم؛ هر کس که تو آن اویی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی، زنده جاوید است. خداوندا، گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان. زبان به یاد تو نازد و دل به مهر، و جان به اعیان. خدایا، اگر تو فضل کنی دیگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید. شگفت آنکه جان من از تو نمی آساید. الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا. تا کی در استتار و تجلی1 کی بُود آن تجلی جاودانی؟ خدایا چند خوانی و رانی؟ بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی. تا کی افکنی و برگیری؟ این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟

الهی، این بوده و هست و بودنی. من به قدر و شأن تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم. روز به روز بر زیانم، چون منی چون بوُد؟ چنانم. ازنگریستن در تاریکی به فغانم، که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم. چشم بر روی تو دارم که تو مانی و من نمانم چون من کیست؟ اگر آن روز ببینم اگر ببینم به جان، فدای آنم.

 

پیر طریقت گوید: روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم ، اکنون خود را می جویم او را می یابم. ای حجت را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جُستن به چه کار.

خدابا، یافته می جویم، با دیده ور می گویم که دارم چه جویم؟ که می بینم چه گویم؟ شیفته این جُست و جویم گرفتار این

مناجات

 گفت و گویم. ای پیش از هر روز و جدا از هر کس، مرا در این سوز هزار مطرب نه بس؟!

الهی به عنایت ازلی، تخم هدایت کاشتی؛ به رسالت پیمبران آب دادی؛ به یاری و توفیق پروردی به نظر خود به بار آوردی. خداوندا ،سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری و کِشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مددکنی.

الهی، گاه گویم که در اختیار دیوم، از پس پوشش بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود.

الها، چون عین هنوز منظر عیان است، این بلای دل چیست، چون این همه راه همه بلاست پس چندین لذت چیست؟

خدایا گاه از تو می گفتم گاه از تو می نیوشیدم میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم، کشیدم آنچه کشیدم همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم

 

پیر طریقت گوید: این دوستی و محبت تعلق به خاک ندارد بلکه تعلق به نظر ازلی دارد اگر علت محبت خاک بودی در جهان خاک بسیار است که نه جای محبت است لکن قرعه از قدرت خود بزد ما برآمدیم و فالی از حکمت بیاورد، و آن ما بودیم، پس خداوند به حکم ازل به تو نگرد نه به حکم حال.

الها تو در ازل ما را برگرفتی و کس نگفت که بردار. اکنون که برگرفتی بمگذار2 و در سایه لطف خود می دار.

 

 

 

(گفتار پیر طریقت، گردآورنده: صابر کرمانی، ص 76- 78)

/ 1 نظر / 12 بازدید
رهایی

[گل]