شب است<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بغضی گلویم را می فشرد

میان بیابان تنهایی جلو می روم

طوفانی سهمگین می وزد

شنهای وجودم را با خود می برد

 

شب است

دل سنگین است

در قفس تن جا نمی شود

انگار میان چنگالی گرفتار شده

چنگالی که هر دم آن را می فشارد

 

شب است

چشم خیس است

هوای آسمان دل ابری است

بارانی سیل آسا می بارد

و قایق جان را

میان تلاطم امواج

هر دم به سویی می برد

 

شب است

روح خسته است

عزم پرواز دارد

اما پری برای پریدن ندارد

پر و بال دل سوخته

خاکستر شده

دیگر دلی نیست که بتپد

دیگر دلی نیست که عاشق شود

دیگر بالی نیست که پرواز کند

 

شب است

از تنم

از روحم

از دلم

از وجودم چیزی نمانده

 

شب است

شب است

شب است

شبی تاریک وظلمانی

شبی سیاه و تیره

شبی پر از غم

تارهای غم به دور تن یکی یکی بسته می شود

تیرهای غم به هدف دل یکی یکی پرتاب می شود

باز هم شب آمده

شبی که سلطان آن غم است

<?xml:namespace prefix = st1 ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" />2:11

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
سالپاين

سلام خيلی بلاگ قشنگی داری خوشحالم ميکنی اگه يه سری بزنی به بلاگه عجيبه ما

MTF

سلام .... به نظر من تا شقایق هست زندگی باید کرد ...............................................

نيماي دورازديار

سلام مهربون/ چرا اينقدر دلتنگ؟ آخه آبجی گلم کدوم شب عمرش تا سحر بيشتر بوده که اين دوميش باشه. فراموش نکن که هميشه پايان شب سيه سپيده. ضمنا اگه شب تيره و تار نباشه که قدر روشنی روز رو نميدونيم. پس سخت نگير.

mehran

سلام دريای خوبم٬دلم گرفت شعر غم انگيزی بود...الهی که اين آفتاب شب طلوع کند...آسمان دل آفتابی شود....دريای نازنين هميشه شاد باشی شب غم به زندگيت پا نذاره...

mehran

ای وای من ای وای ...زد اين اين دل شيدای من آتش به سر تا پای من ....خاکسترم کردی ....چه آوردی تو ای دل بر سرم...ديگر چه آوازی چه پروازی که بی بال و پرم...(ساعد باقری)

mehran

باز هم سلام....منتظرم.....